هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

ماه مهمانی

سلام مامانی ما کلی مهمون داریم وسرمون گرمه ..خاله مریم ودنیز وبهادر از بوشهر وخاله نازی ویسنا از تبریز امدند وکلی خوشحالیم خاله نازی مریضه.. مریض که البته نه خودش خودش مریض کرده یعنی رفته عمل شکم وحسابی تو دردسر وشماها هم پی بازی وزورگویی به همه وکلی سرحال که دور وبرتون شلوغه روزگارمون خوبه خدا را شکر فقط وقت پیدا نمی شه برای اینجا این پست کوتاه می گذارم تا بعد    امروز دو روز که ماه بخشش ومهمانی شروع شده ماه بخشش پس لطفا شما دوستان عزیزی که در این مدت مهمان ما بودید وشاهد غمها وشادیهایمان وتمام عزیزانم که می دونم می خوانند ...اگه با کلامم ترکی بر دل شما انداختم ویا بانوشتارم قلب وروحتون نخواسته رنجوندم مرا ببخشید وحلالم کنید شاید فرص...
12 13

حکایت تیر ماه

ما از اول تیر یک جورایی درگیرم  البته خدا راشکر که از نوع بدش نیست من دنبال یک کلاس براتون هستم وچند جای هم با هم رفتیم یکی دو جا تمیز نبود یکی در پارک پردیسان علامه جنوبی بود که خیلی تمیز ومربیاش هم شما را می شناختند چون همان گروهی بودند که در برج میلاد خانه کودک داشتند ولی چون جاشون خیلی کوچک بودتهویه اش خوب نبود وگرم بود واسباب بازیهاشون هم خیلی کم شده بود ودیگر به وسعت اونجا هم نبود بعد رفتیم برج تماشا که هم جاش وسیع وهم اسباب بازیش زیاده وهم مربی هاش خوب هستند می خواهم دو روز در هفته زبان ثبت نامتون کنم اونجا را دوست دارید برعکس اقاقیا واگه خدا بخواهد از چند روز دیگه می روید وهم بازی می کنید وهم چیزی یاد می گیرد وفکر کنم نازنین جون ماما...
13 13

ویروس

سلام هفته دوم تیر خوب شروع نکردیم هانا ویروس جدید گرفت دلدرد ودل پیچه همراه با بهم ریختگی وضع مزاجی پشت سر اون فاطمه پر ستارشون الانم من و ا رشا وکوشا خلاصه که مهمونی داریم که سر نا سازگاری داره وفعلا اوضاع خرابه راستی در این وانفسا ارشا هم چند روزی هنگام دویدن پای چپش زمین نمی گذاشت وبا پنچه می دوید کلی نگرانش بودیم چون دردی هم نداشت ولی خوب هم نمی دوید با کلی خواهش وتمنا از یک فوق تخصص ارتوپ کودک وقت گرفتیم و پسری با باباش رفت دکتر ولی از قرار معلو م تا دکتر محترم بهش می گه بدو مرد کوچک صاف وعادی می دود وبعد از ان ارشا بدون دارو ونسخه ای خوب خوب شد ما که نفهمیدیم چی شد امان از دست شما ها فعلا در خانه سعی در زندگی مسالمت امیز داریم ولی...
20 13

نیمه دوم تیر

سلام عاقبت ویروس رفت وماهم حالمون خوب شد ولی این وسط ارشای مامان از همه بدتر بود سه روزی تب داشت وبد هم مشکلات مزاجی جوری که چیزی نمی توانست بخوره ونخورد بعد از چهار پنچ روز دیدم بدنت پر از جوش اولش فکر کردم ابله مرغون ولی با کمی دقت دیدم مثل جوشهای ابله نیست شنبه بردمت دکتر که گفت ویروسی که با تب شروع می شه بعد اسهال استفراغ ودر مرحله اخر بدن مریض جوش می ریزه وظرف سه چهار روز خوب می شه که خدارا شکر از دیروز بهتری وجای نگرانی نیست وامروز اثاری در بدنت نبود ولی هنو ز بی اشتهای وچیزی نمی خوری راستی خیلی مواظب هم هستید تا کسی به یک کدومتون حرفی بزند به طرفداری هم در می ایید وهرگز چیزی بدون هم نمی خورید مخصصو صا ارشا شنبه برات شکلات خری...
23 13

هفته ای اخر تیر

سلام مامانی ببخشید که این ماه دیر به دیر امدم گرفتار بودم مامانم طبق رسم نوزده بیست ساله این سه شب قدر را مراسم داره ومن هم سعی کردم کمکش کنم که نتوانستم وشرمنده شدم چون تب می کنم بی دلیل وبی حال می شم ورفتم دکتر برام ازمایش داد که امروز رفتم وازمایش خون دادم وشما هم شیطنت پشت سر هم ودعوا کمتر شده وشایدم به نوعی عاقلانه تر رفتار می کنید ودر این مدت یک اتفاق عالی افتاد بچه ای عمو مجید وخاله مهدیس به دنیا امد وبابایی برای بار دوم عمو شد وپندار جون پنچشنبه بیست وششم تیر حوالی اگه اشتباه نکنم دو ونیم بعد از ظهر در بیمارستان صارم بدنیا امد انشالله که بهترینها براش رقم بخوره خیلی بچه نازی  ماشا الله همه با هم رفتیم بیمارستان کوشا جونم وقتی بغ...
31 13

پندارجوووونم

چه زیباست رسیدن دوباره به روز افرینش ودیدن اغازین ساعات زندگی یک فرشته از جنس تمام پاکیها وچه وصف ناپذیز اغاز یک زندگی تبسم یک لبخند.. صفر هرگز پایان نیست بلکه شروع دوباره زندگی لبخند دوباره ای خداوند وپندار عزیزم متولد شد ومهدیس جونم مادر ومجیدم پدر.. وخوب می دانم مادری خواهد بود از جنس صبر واز جنس مهر بانی چون همیشه خاله ای بود مهربان خاله ای که خوب می شناخت دنیایی معصوم فرشته هارا پس مادری خواهد بود عاشق  وبسیار فداکار مادری که در اوج درد می خندید ومهربان بود وپندارم در دامن  همچین مادری رشد خواهد کرد به امید خدا  پندارم ارزو دارم سهمت از زندگی شادی وسلامتی وکامیابی باشه واشکی از چشمانت جاری نشه مگر به شوق  تولد...
31 13

شمال

سلام مامانی فردا ما عازم سفر به ویلا هستیم البته من کمی نگرانم چون نقاشی کردند ومن هنوز ندیدمش وکلی ریخت وپاش باید باشه البته که فرشها ومبل راشستند وتمیزه وویلای مادرجون ولی بقیه کارها ...........دلم کار نمی خوااااااااااست قول به قسمت خوب قضیه هم که بازی با شماست می رسیم خدا کنه به خیر وخوشی بگذرد
4 13